داستان

لطفا منتظر باشید ...

پنهان کردن پلیر

آلبــــوم

تک فایــــل

ویدئوهــــا

تعداد نتایج : 1561

داستان با عنوان «غیرت یک مرد» با صدای استاد «مسعود عالی» «شخصی که برای رفتن به سفر کربلا غیرتش اجازه نداد که به ناموسش نگاه هوس آلود بکنند»

03':26''

2718

-2

0

/Play/232760/داستان-غیرت-یک-مرد

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «یک هفته دائم بین تهران و قم در رفت و آمد بودیم و روز جمعه خواستیم استراحت کنیم که رفقا از تهران اصرار کردند برای دعای ندبه بریم تهران. وقتی ماشین به میدان 72 تن رسید دیدم چند تا از این جوانها که طرفدار فوتبال بودند با پرچم خاص خودشان منتظر ماشین بودند که بروند تهران و از تیمشمان حمایت کنند. من تا این جوانها رو دیدم از خودم متاسف شدم که ...»

03':06''

1516

2

0

/Play/231236/عبرت-از-طرفداران-تیم-فوتبال

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «یک روحانی و فقیه سرشناسی اطراف نیشابور بود که از دنیا رفت. مردم آمدند سراغ پسرش تا او را جایگزین پدرش کنند. او هم قبول کرد و مدتها مردم را سرکار گذاشته بود و احکام غلط به مردم می گفت تا اینکه روزی از کار خود پشیمان شد و ...»

05':46''

1812

5

1

/Play/231235/طلبه-شدن-به-عنایت-امام-زمان(عج)

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «قدیما دزدها هم مرام داشتند. دزد ماهری بود که هشت ماه نقشه کشید و تونل زیر زمینی کند تا به خزانه مملکت رسید وقتی خزانه را با زحمت خالی کردند یکی از این برلیانها را برداشت زیر زبان گذاشت دید نمکه...»

01':10''

1436

1

0

/Play/231229/نمک-گیر-خدا-بشو

داستانی شنیدنی از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «یک طلبه ای در قم بود که از چشم مردم خیلی ناراحت بود و وسواس پیدا کرده بود. آمده بود محضر آیت الله بهاءالدینی ایشان با صدای بلند فرمودند...»

01':33''

935

2

0

/Play/231228/نفس-شاگرد-امام-زمان(عج)

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «روزی دست پسرم را گرفته بودم و به مجلسی آمدیم که پدرم هم آنجا بود و دوستان پدرم آنجا بودند و با ایشان شوخی می کردند که الان دوره این جوان هاست و سخنرانی های شما کهنه شده و ...»

01':10''

1200

1

0

/Play/231227/دوره-تو-هم-تمام-می-شود

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «جوانی در جبهه در بخش فرهنگی لشگر 27 محمد رسول الله (ص) بود و من فرمانده اش بود. شیمیایی شده بود. بعد از جنگ در دانشگاه آمد دانشگاه هنر و دانشجوی ما شد. وقتی به کربلا رفته بود گفتیم از امام حسین (علیه السلام) برای خودت شفا گرفتی؟ گفت حیفم آمد با امام حسین(ع) در مورد خودم صحبت کنم»

03':28''

130

2

0

/Play/231226/ادب-نسبت-به-امام-حسین(ع)

داستانی شنیدنی از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «رسول خدا(ص) در خانه نشسته بودند و حضرت علی و زهرا و امام حسن و حسین علیهم السلام را صدا کردند و گفتند ما شیعیانی داریم که ما را دوست دارند ولی گناهانی هم داردند. برای آنها چه کاری بکنیم؟ ...»

03':01''

200

0

/Play/231225/دغدغه-رسول-خدا-نسبت-به-شیعیان-گنه-کار

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «وقتی آن عالم مریض شدند، به امام رضا علیه السلام توسل کردند ولی حضرت گفتند برای شما در این لباس بیشتر می پسندیم. ان عالم عرض کرد پس من هم همین را می پسندم»

00':54''

146

0

/Play/231224/پسندم-آنچه-را-جانان-می-پسندد

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «پیر زنی در آلمان به حضرت مریم توسل می کند که جوانش را که سرطان گرفته شفا بدهد. در رویا حضرت مریم را می بیند و می گوید جوانت عمرش تمام شده و اینقدر اصرار نکن ولی اگر می خواهی شفا پیدا کند ...»

02':48''

85

2

0

/Play/231223/شفای-جوان-مسیحی-در-آلمان

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «معاویه در مجلسی که برای بیعت گرفت برای یزید تشکیل داده بود از همه پرسید چه کسی برای خلافت لیاقت دارد؟ افراد چاپلوسی کردند و گفتند غیر از تو و یزید کسی نیست. ولی معاویه گفت چاپلوسی نکنید می دانم که بهترین شخص، علی اکبر پسر حسین(ع) است»

02':03''

51

0

/Play/231222/اعتراف-معاویه

حکایتی غم انگیز از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «شمر ملعون اول صبح عاشورا به پشت خیمه ها آمد برای شناسایی تا اینکه بتواند راهی پیدا کند برای حمله به خیمه های حضرت. امام حسین علیه السلام دور خیمه ها خندقی کنده بود و اتش روشن کره بود تا خیمه ها در امان باشند. ولی شمر ملعون جسارتی کرد و گفت...»

02':09''

70

0

/Play/231221/نمی-خواهم-آغاز-کننده-جنگ-باشم

حکایتی جانسوز از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «در کربلا لشکر عمر سعد با نامردی جنگ می کردند ولی امام حسین تا می توانست سعی م کرد این حماسه عظیم، منظم باشد. ذره ذره این بلا را بچشد. ...»

05':03''

45

0

/Play/231220/جام-بلا-در-کربلا

حکایتی جانسوز از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «واقعه کربلا خیلی دل را می سوزاند. روز عاشورا امام حسین علیه السلام می خواهد مردانه بجنگد ولی لشکر عمرسعد خیلی نامرد بودند. اول صبح روز عاشورا، شمر ملعون با اسب به پشت خیمه ها حمله کرد ولی علمدار لشگرامام حسین، حضرت عباس نظم این میدان را اداره میکرد...»

02':03''

60

0

/Play/231219/علمدار-لشکر-حسین

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «علیرضا پناهیان»؛ «مظهر حق طلبی در کربلا، اباالفضل العباس است. بزرگترین درد عباس در کربلا این بود که مقابل چشمانش عمد بر سر علی اکبر بخورد، شهادت قاسم را ببیند و ... ولی مامور به تحمل و سکوت بود. ولی خدا رحم کرد قبل از علی اصغر به میدان رفت...»

01':57''

50

0

/Play/231218/مظهر-حق-طلبی-در-کربلا

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «وقتی حضرت امیرالمومنین امام علی علیه السلام به منطقه صفین رسیدند دیدند لشکر معاویه راه آب را بستند. حضرت فرمود بروید هر طور شده راه آب را باز کنید. وقتی چاه های آب به دست سپاه امیرالمونین افتاد بعضی ها گفتند آقا شما هم مقابله به مثل کنید و آب را به روی معاویه ببندید. حضرت فرمود...»

02':01''

45

0

/Play/231217/کرامت-علی(ع)-در-صفین

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «حسین بن ابی علا مدیر کاروان حج بود. چند نفر را جمع می کرد و با خرج خودش به حج می برد. وقتی خدمت امام صادق علیه السلام رسید، حضرت فرمود چرا مومنین را خوار و ذلیل می کنی؟ عرض کرد آقا جان خدا مرا بکشد بخواهم مومنین را ذلیل کنم. حضرت فرمود ...»

02':21''

55

0

/Play/231216/در-خیرات،-به-بقیه-هم-میدان-بده

حکایتی آموزنده و موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «وقتی خبر شهادت امیرالمومنین امام علی علیه السلام به دربار معاویه رسید، معاویه ملعون بسیار خوشحال شد و جشن گرفت و خواننده ای داشت. وقتی دستور داد که خواننده بخواند ولی او نخواند و گفت در شهادت انسان بزرگواری مثل علی نخواهم خواند»

03':45''

25

0

/Play/231215/مطربی-که-در-دربار-معاویه-مرثیه-خوانی-کرد

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «حضرت امیرالمومنین امام علی علیه السلام در جنگ جمل، زبیر را خواست. زبیر با زره و سلاح سوار اسب شد که برود ولی امیرالمومنین بدون زره و بدون سلاح آمد. حضرت نکته ای به او فرمود که زبیر جا خورد و خواست از جنگ برگردد ولی پسرش وسوسه کرد ولی ...»

02':21''

35

0

/Play/231214/عاقبت-زبیر-در-جنگ-جمل

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «شخصی نقل می کند که در ماه روپمضان دم غروب وارد مسجد شدم دیدم پیرمردی نشسته و با نان خشک افطار می کند و به من هم تعارف کرد. من گفتم گرسنه بمانم بهتر از این نان خشک است. آمدم بیرون دو نو جوان را دیدم و گفتم در این شهر غریبم. کسی نیست به من افطاری دهد؟»

01':21''

40

0

/Play/231213/زهد-امام-علی(ع)

داستانی شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «روزی ام ایمن غذای خوبی برای رسول خدا(ص) درست کرده بود. حضرت فرمود ای کاش بهترین بنده خدا و محبوب ترین نزد او بیاید و با من هم غذا شود. انس می گوید دیدیم همان هنگام درب خانه زده شد. در را باز کردیم دیدیم علی است. ولی او را به بهانه ای برگرداندیم. چون دوست داشتیم یکی از انصار باشد....»

01':04''

35

0

/Play/231212/محبوب-ترین-خلق-خدا-نزد-پیامبر(ص)

حکایتی آموزنده و موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «در کتاب الغارات آمده است یک نفر به حضرت امیرالمونین امام علی علیه السلام اعتراض می کند که تا کی صدقه می دهید؟ بس نیست؟ حضرت فرمود اگر بدانم یکی از اینها قبول شده، دیگر صدقه نمی دهم»

00':38''

40

0

/Play/231211/اخلاص-در-عمل

حکایتی زیبا از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «ابودرداء که از دوستان معاویه بود یک روایتی را نقل می کند که دیدم علی (ع) در نخلستان از دنیا رفت و مثل چوب خشک افتاد به زمین. فورا به منزلش رفتم و به حضرت زهراء(س) گزارش دادم. حضرت فرمود ایشان نمرده اندو از خشیت الهی هر شب به این حال می افتند»

01':22''

100

0

/Play/231210/خشیت-الهی

حکایتی زیبا از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «علی بن یقطین از اصحاب امام کاظم بود ولی در دربار بنی عباس نفوذ کرده بود. وقتی به یکی از شیعیان بنام ابراهیم جمال بی حرمتی کرد امام کاظم علیه السلام بسیار ناراحت شد و فرمودند تا او را از خودت راضی نکنی از تو راضی نخواهم شد»

01':16''

65

0

/Play/231209/علی-بن-یقطین-و-ابراهیم-جمال

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «معلی بن خنیس یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام بود. ولی داود بن علی که فرماندار مدینه بود او را دستگیر کرد. حضرت پیام فرستاد اگر او را آزاد نکنی تو را نفرین می کنم ولی ...»

01':20''

50

0

/Play/231208/نفرین-امام-صادق(ع)-به-فرماندار-مدینه

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «با مادر سه شهید هم سفر زیارت کربلا بودیم. برادر شهید در بین الحرمین نقل می کرد که وقتی جنازه برادر اول و دوم را آوردند ... داغ سه شهید را دیدم ولی خم به ابرو نیاوردم ولی در جریان کوی دانشگاه وقتی بغض گلوی رهبر عزیزمون رو دیدم، دلم شکست»

02':31''

60

0

/Play/231097/داغ-دل-مادر-سه-شهید

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «هر وقت مشکلی داشته باشید سر قبر شهدا بروید و شهدا را در خانه اهل بیت علیهم السلام واسطه قرار بدین . اهل بیت را هم واسطه برای خدا. ببین مشکلت حل میشود یا نه؟»

01':19''

70

0

/Play/231096/شهدا-زنده-اند

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «رحمت الله صادقی یکی از مادحین اهل بیت علیهم السلام بود که این جریان را نقل می کرد که رفیقی داشت که شهید شده بود وقتی جنازه اش را از منطقه آوردند، دختری داشت که دل همه را خون کرد. جمجمه باباش رو به سینه چسبونده بود و ...»

03':31''

35

0

/Play/231093/دست-بابا-چقدر-مهربونه!

داستانی زیبا از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «شهید سید محمد رضا دستوریان یکی از جوانان عاشق شهادتی بود که وقتی ازش می پرسیدند چرا موقع خواب، تشکی زیرت پهن نمی کنی؟ می گفت می خوام بدنم به سختی قبر عادت کند»

01':45''

61

0

/Play/231092/شهید-سید-محمد-رضا-دستوریان

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «علی کشاورز یک جوان خوش استعداد و درس خوان و بچه هیاتی بود. وقتی بعد از مجلس نشسته بودند، هرکسی یه حاجتی از خدا می خواست. علی هم از خدا خواست که یک شب جمعه مثل مادر سادات از دنیا برود....»

03':12''

70

0

/Play/231091/خرج-کردن-جوانی-در-عشق-حضرت-زهرا

داستانی عبرت انگیز از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «دختر کوچکی داشتیم که کار بدی کرده بود. خواستم تنبیهش کنم چند مدتی بهش محل نگذاشتم. یه وقت از پسرم آب خواستم دیدم دخترم بدو بدو رفت آب آورد. سرشو گذاشت روی پاهام ...»

01':50''

31

1

0

/Play/231090/مگه-من-چند-تا-بابا-دارم؟

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «علی گندابی یک لاتی بود که به واسطه احترام به روضه امام حسین علیه السلام توفیق توبه پیدا می کند ...»

09':13''

215

0

/Play/230720/علی-گندابی

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «یخ فروشی بود که داد می زد به داد کسی برسید که سرمایه اش دارد آب می شود»

00':16''

116

0

/Play/230719/سرمایه-یک-یخ-فروش

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «یک خان وقتی مژده تولد پسرش را دادند، گفت اسمش را می گذارم جهانگیر. وقتی این جهانگیر خان قشقایی بزرگ شد در بازار اصفهان خواست تارش را کوک کند و آدرس یک استاد موسیقی را می پرسید. پیرمردی به او گفت کی می خواهی تار دل خودت را کوک کنی»

06':29''

30

0

/Play/230718/جهانگیر-خان-قشقایی

حکایتی آموزنده و موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «یک جانباز شیمیایی که تمام صورتش تاول زده بود می گفت من نگران خودم نیستم. صدا زد فاطمه جون بیا. دختری پنج ساله با چادر زیبا آمد ولی دستان و صورتش تاول زده بود. گفت نگران این دخترم هستم که از من به او هم سرایت کرده»

01':27''

204

0

/Play/230717/دغدغه-یک-جانباز-شیمیایی

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «جوانی مسلمان که اسمش هادی بود با یک جوان مسیحی دوست بود. نزدیک شب قدر هادی گفت ما هر شب قدر هر سال می رویم فم به مسجد جمکران. اگر دوست داری تو هم بیا. وقتی آن جوان مسیحی وارد مسجد جمکران شد ...»

02':17''

80

1

0

/Play/230715/می-خواهم-مسلمان-بشوم!!!

داستانی زیبا از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «آیت الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی در جلسه بودند که شخصی خواست غیبت کند. فورا بلند شدند و رنگشان متغیر شد و گفتند تا چهل روز مرا به زحمت انداختید»

00':25''

45

0

/Play/230714/بوی-غیبت

داستانی شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «پشت بعضی ماشین ها جملات قشنگی نوشته می شود مثلا این جمله خیلی زیبا بود: ای کاش زندگی هم دنده عقب داشت»

00':13''

45

0

/Play/230713/دنده-عقب-زندگی

داستانی زیبا از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «طلبه ای بود که روز اول زندگی مشترک، مهمان برایش آمده بود و هیچ چیز در خانه نداشت. به بالای پشت بام می رود و با خدا مناجات می کند در همان لحظه ...»

02':57''

30

0

/Play/230711/آبگوشت-با-چاشنی-اشک

حکایتی آموزنده و موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «حضرت زهرا سلام الله علیها در همان شب عروسی خود، لباس تازه را به فقیر انفاق کرد. به رسول خدا (ص) عرض کرد از شما یاد گرفتم که آنچه را می پسندید همان را انفاق کنید»

02':43''

55

1

0

/Play/230710/انفاق-در-شب-عروسی

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «آقازاده آیت الله شیخ جواد انصاری همدانی نقل می کردند که یک نفر از محترمان و متشخصان بزرگ را آوردیم محضر پدر تا دستور العمل اخلاقی و سلوکی بدهند ولی تا چند جلسه چیزی به ایشان نگفتند. برای اینکه ...»

01':32''

30

0

/Play/230709/اول-شریعتت-را-درست-کن

داستانی زیبا از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «جوانی کنار خانه خدا، با خدا راز و نیاز می کرد. حضرت امیرالمونین علیه السلام آن جوان را دید و گفت می توانم مشکلت را حل کنم. مشکلت چیست؟ جوان می گوید مشکلم را فقط به خدا می گویم. ولی حضرت فرمود خداوند به دلم الهام کرده می توانم حاجتت را براورده کنم...»

06':53''

215

2

0

/Play/230708/کرامت-علی-علیه-السلام

داستانی آموزنده از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «خانم گوهرشاد وقتی برای بازدید از مسجد آمده بود، یکی از کارگران تا او را دید عاشق او شد. خانم گوهرشاد گفت اگر چهل شب در این مسجد نماز شب بخوانی حاضرم باتو ازدواج کنم»

01':43''

80

0

/Play/230707/عاشق-گوهرشاد

داستانی شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «رییس یک قبیله قبل از جنگ، یاد یک جمله رسول الله (ص) افتاد که قبل از هر کاری فکر بکن. با این جمله جلوی کشت و کشتار عظیمی گرفته شد»

01':33''

30

0

/Play/230706/تفکر-قبل-از-هر-عمل

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «شاگرد یک نانوایی فانتزی بود که به عشق زیارت امام کربلا، تمام پولهایش را جمع می کرد ولی چون سرپرست خانواده اش بود، نمی شد...»

01':10''

146

0

/Play/230705/شاگرد-پول-دوست

حکایتی آموزنده و موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «سید حسین مومنی»؛ «علی بن مهزیار نوزده بار به حج رفت به عشق دیدن امام زمان(عج) ولی او را ندید. بار بیستم تصمیم گرفت که نرود ولی پیکی آمد و مژده داد که در این سفر به تشرف حضرت خواهی رسید...»

01':28''

160

1

0

/Play/230630/علی-بن-مهزیار!-چرا-دیر-آمدی؟

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «عمر سعد در جنگ صفین حاضر بود و در حکمیت پیشنهاد داد که پدرش سعد بن ابی وقاص را خلیفه کنند. به مسلم بن عقیل هم خیانت کرد. در کربلا هم آن خیانتها و ظلم ها را کرد...»

02':12''

100

0

/Play/229372/خیانتهای-عمر-سعد

موعظه ای زیبا از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «روزی معاویه برای خانه ابو الاسود دولی حلوایی فرستاد. دخترش آنقدر گرسنه بود یک انگشت خواست بخورد که پدرش گفت یک لقمه از این حلوای معاویه باعث می شود محبت امیرالمومنین در وجودت کم شود. آن دختر بسیار زیرک و با تقوا بود. سریع انگشت در گلو کرد و آن حلوا را بالا آورد و یک بیت شعر زیبا سرود ...»

01':26''

45

0

/Play/229371/تقوای-دختر-ابو-الاسود-دؤلی

حکایتی زیبا از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «شخصی محضر امام صادق علیه السلام نشسته بود که خبر دادند همسرت فرزند دختر زاییده است. چهره اش درهم شد. حضرت فرمود در زندگی خودت تصمیم بگیری بهتر است یا خدا؟ عرض کرد معلوم است؛خدا. حضرت فرمود الان که ناراحت شدی خلاف این نظر را نشان دادی...»

02':04''

40

1

0

/Play/229370/خدا-تصمیم-بگیرد-بهتر-است

موعظه ای شنیدنی از حجت الاسلام «ناصر رفیعی»؛ «یحیی کسی بود که مروج آثار اهل بیت بود. او ار دستگیر کردند و آوردند کاخ حجاج بن یوسف ثقفی. حجاج به او گفت چرا حسن و حسین را جزء فرزندان رسول خدا می دانی؟ یحیی گفت از خودم نمی گویم از کتاب خدا می گویم...»

02':02''

0

1

0

/Play/229369/یحیی-و-حجاج-بن-یوسف

هنرمندان